جناب آقاي يا سركار خانم مخابرات، اينترنت، ، جي ميل و ايميل و امثالهم و دوستان ديگرشان :
سلام بر شما و خاك بر سر ما كنند كه زندگيمان به سرعت بالا و پايين شما وابسته شده است.
اگر از عنفوان جواني به حرف مادرمان گوش ميداديم و پشت اين قارقارك نمي نشستيم اوضاع مان از ايني كه هست شايد يك كم بهتر بود.
از بس كه روبروي شما نشته ايم و چاي خورديم و كار كرديم و نوشتيم و خوانديم و كلي كار باحال ديگر(كه بين خودمان بماند) دچار آق والدين هم شديم.مادر اينجانب به جاي غرق شدن در روياي خوش لباس سفيد عروسي و بخت و بالين خوب و اسب سفيد و نوه و غيره مدام نگران بالا رفتن نمره چشم و قوز كمرمان است.
گاهي فكر ميكنم كه اگر وابستگي مان به چيزي موسوم به دخانيات من جمله شيشه و كرك و ... بود زودتر به مراد دلمان مي رسيديم از بس كه دم دستمان است. اما شما هي ناز ميكني و هر موقع صلاح ديدي بالا مي ايي و هر موقع ندیدی پايين.حواستان كه هست ، سرعتتان را مي گويم .
در باز و بسته كردن سايت هم كه ديگر براي خود كسي شده اي . كلي قدرتمند شده اي چيزي شبيه بروس لي بچگي هايمان. از دست به فيلتر كردنتان چيزهايي شنيده ايم و ديده ايم كه مجال و حال گفتنشان نيست.
خلاصه كلي در اين چند روز كه به جشن ملي !!! نزديك مي شويم ، ما را از كار و حال و يار و زندگاني انداخته اي.
اگر تصميم گرفته اي كه در هر جشوني (جمع جشن بر وزن فعول)و مراسم ملي و غير ملي اينجوري رفتار كني آبمان با هم در يك جوب نميرود.گفته باشيم
زیاده عرضی نیست.روي ماهت را فعلا چون جنسيتت معلوم نيست نمي بوسيم .باشد تا بعد
قربانت : شبه آدم
-----------------------------------------------------------------------
پ ن 1 : نكن عزيز دل، دلخوشي هاي ما كم است. اين را بگذار براي ما بماند.
پ ن 2 : همدردي با همدردان مخصوصا خودم ....مي فهمي كه؟
تا حالا گم شدي؟
تاا حالا كسي به تو گفته برو گم شو؟ يا اينكه با هم برويم گم شويم؟
تا حالا كسي رو گم گردي؟
يا با كسي گم شدي؟
پيش آمده گردش دسته جمعي برويد يك جايي و تا يك مدتي گم شويد؟
اصلا دلت خواسته كه نباشي و كسي دستت را بگيرد و گمت كند؟
يا نه تنها گم شوي بدون آدم و شبه آدمي؟
از گم شدن ترسيدي؟مي ترسي؟
از گم شدن در جايي، بدون كسي ،با كسي يا دركسي...؟
پ.ن 1: من گم شده ام و پيدا شدني در كار نيست.
پ.ن 2: دليلي براي نبودنم.
پ.ن ۳:عنوان مطلب نام یک فیلم است.
تو را صبحی مه آلود از دل یک خواب آوردم
تنت را ریختم در شیشه مهتاب آوردم
خردیم از پری ها جفت مروارید چشمت را
و از اعماق دریا های بی پایاب آوردم
خود من یافتم در قصه ها تخم نگاهت را
تو را من کاشتم، من سایه بودم، آب آوردم
بپرس این دست های هرزه آماده چیدن
کجا بودند وقتی کالی ات را آب آوردم؟
بریز از خویش زنبیل مرا ازخواستن پر کن
برای شاخه هایت یک زمستان خواب آوردم
بعضی آدم ها وقتی توی زندگی مان پیداشان می شود که دیر است.خیلی دیر.....
دیگر نمی توانی یک دل سیر نگاهش کنی.
دیگر زمان مناسبی برای دل دل کردن های عاشقانه نیست.
دیگر زمان مناسبی برای اینکه سرت را روی بازویش بگذاری، دقیقا روی همان قسمت برامدگی، و هرچه دلت خواست را زمزمه کنی نیست یا اینکه ساعت ها همان طور به سقف خیره شوی.
دیگر وقتش نیست که یک سیگار را هی دوتایی دود کنی
دیگر توان نداری یک آهنگ را 100 بار به شوق دوتایی بودن بشنوی.
دیگر نمیشود خیابان ها را با پاهای تاول زده رفت و آمد..
تو مطمئنی که این همان آدم است باید سالها پیش می آمد و تو را گرفتار خودش میکرد و گرفتارت می شد اما دیگر وقتش نیست.
گاهی بعضی ها خیلی دیر پیدایشان میشود.خیلی دیر...
دوستم رفته بود اصفهان . محبتش افزون باد. سوغاتی صنایع دستی اصفهان آورده. یک گلدان قلم کاری شده ی خیلی قشنگ.ته گلدان را که نگاه کردم به قول هنگامه معده ام تا پشت لبهایم بالا آمد. نوشته بود : made in china.جدا حالم از این خدمات متقابل ایران به چین و چین به ایران به هم میخوره. گریه داره به خدا.
تعداد آدم هایی که همیشه حواسشون به من است چند تا است؟؟؟
ای بابا ، بی خیال...
اولی : از کافکا چیزی خوندی تا حالا؟
دومی : نه... اما خودم یه پا کافگاوم !!!!!
در ذهن من
زنی معصوم است
زنی بی پیرایه اما سبک بال
که بوی سیب و علف می دهد
روپوش و جامه ای بهشتی به تن دارد
مویش به رنگ خرمایی است و صاف
و مهربان است وپاک
بی هیچ خودنمایی و
و بی هیچ خیالی در سر
و اما باز در ذهن من
دختری
و یا زنی ماه زده و سرکش است
که لباسی از اُپال و پر و دستمال پاره و ابریشم تافته دارد
اما مهربان نیست.
دنیس لِوِر توف
---------------------------------------
من یک جور زندگی میخواستم
تو یک جور
نتونستیم کیک مشترکی داشته باشیم
خودمان را خوردیم.
راجر مگاف
---------------------------------------
دست یاری به علف دادیم
ذرت شد
دست یاری به آتش دادیم و
موشک شد
مردد و محتاط
دست یاری می دهیم
به آدم ها
بعضی آدم ها.
میرسلاو هولوپ
---------------------------------------
پ.ن : شعرها از کتاب<< تو مشغول مردنت بودی >> بود.گزیده ای از شعر و عکس جهان.نشر حرفه هنرمند.ترجمه اشعار هم از محمد رضا فرزاد است.
صدای mp3 ام را بلند تر می کنم تا هرزه حرف ها ، متلک های و این صدای بوق های عوضی را از این شهروند ها !!!! نشنوم.
دکترم گفت:شماره چشم هایت ضعیف تر شده.
من در دلم میگویم: خوب است . حد اقل از دیدن این نگاه های حریص و وقیح و وحشی اندکی در امانم.نمی بینمشان.این نگاه هایی که از دیدن و ندیدن ارگاسم میشوند. این نگاه هایی که مکان و زمان برایشان تعریفی ندارد، حوزه عمومی و حوزه خصوصی برایشان چیزی شبیه جوک است.
دخترکی که کنار من در مترو نشسته است مرا نمی بیند.زن روبرویش را نمی بیند.بچه ای که ایستاده را نمی بیند ولی حرف های او با ادمک پشت تلفن مرا سرخ میکند.زن روبرو را عصبانی و بچه را هاج و واج.
پسرک با دوستانش نشسته است و به مارک شورتش افتخار می کند.
زن در کنار شوهرش ایستاده و مرد در کنار همه زن های خیابان.
زن به خانه می آید با امیدی که پشت در جا گذاشته است.
مرد به خانه می آید با دلی که پشت در جا گذاشته است ، دلی که مدام میلرزد برای کسی و کسانی!!!
زن و مرد در کنار هم می نشینند، غذا می خورند، می خوابند وفکر میکنند به بستر های کوچکشان، به نگاه های خالیشان، به کلمات ممنوع، به حرف های نزده.به دست های گرفته، یه حجم خیانت و تجاوزهای جنسی ،فکری و عاطفی که در حق خود و دیگران کرده اند.میکنند و خواهند کرد.
پ.ن : نوشته بی نظمی است، از ذهن بی نظم من در الان و اکنون توقعی نیست.هست؟هنوز با تو حرف می زنم
با تو نه،
با خودم
هنوز تو را با خودم اشتباه می گیرم
پ.ن : هذیان
من می خواهم از این روز نصفه بروم
به جایی که هیچ چیز در آنجا
گاز زده و نصفه نباشد.
سولماز دریانیان
پ.ن 1 : اگر کسی رفت به من هم خبر بدهد. می آیم.
پ.ن 2 : اگر من رفتم قول میدهم که خبرتان کنم.
پ ن 3 : اگر چای و شعر نبود این شبها چه جوری صبح می شد؟؟؟؟؟
اشتهایم به زندگی زیاد می شود
وقتی تو هستی ،
حریص میشوم
به نفس کشیدن
و
زل زدن به دنیا
وقتی تو اینجایی
می خواهم بیشتر زندگی کنم
بیشتر از توانم
بیشتر از خودم...
پ.ن: تو باش
لظف خدای را که تواند شمار کرد...
ممنوم به خاطر باران ، باد ، و نئشگی هوا
سپاس تو را به خاطر ---- و ---- و ----
ذات سیاست نومیدی است
سیاست کسالت و نومیدی و عدم اعتماد به آینده را یا در فرد به وجود می آورد یا تشدیدش میکند.
این است که دیگر جواب حالت چطور است ، خوبم و خدا رو شکر و بدک نیستم نیست و واژه های اینچنینی تبدیل شده اند به خوب نیستم ، به سکوت، به آه های کشدار و ….
سیاست بهانه های ساده خوشبختی را از ما میگیرد .ما یعنی مردمانی که بهانه های زیادی برای شادی نداریم.
سخنرانی فلان سیاست مدار یا سیاست مدار نما چند وقتی حالمان را می گیرد، ، بادوستانمان و خانواده و مردم شهر و کشورمان دعوا می کنیم.بی بهانه و با بهانه داد میزنیم ، اخم می کنیم و یا در بهترین حالتش سرمان را پایین می اندازیم که مثلا نگاه های بغض دار و تلخ به هم نکنیم ، لبخند نمی زنیم ، حرف نمی زنیم ولی این نومیدی را هی همه جا با خود می بریم و بیچاره این زمین که مارا با این حجم از دلشکستگی تحمل میکند .
هی روزنامه ها را ورق می زنیم، وبگردی می کنیم، سرک می کشیم از این کتاب فروشی به آن یکی، هی خیابان ها را پیاده گز می کنیم،نفس عمیق می کشیم تا کمی نئشه شویم در این هوایی که گاهی ذوق زده می کند ما را با بوی پاییزش ، با رفقا قرار می گذاریم که کمی گپ بزنیم، هی می رویم هی می آییم اما از تلخی مان کم نمیشود که نمی شود. شده ایم تکه هایی از پریشانی که در شهرمان جا به جا می شویم.
شعر ها تلخ/ سکوت ها مرگ/ نگاه ها بی رمق/ شانه ها آویزان و لبهایی که به زور باز می شوند…
ذات سیاست نومیدی است.
پشت این نوشته هیچی نیست. نه طرفداری از حزب و مسلکی نه غم نامه ای ا ست برای بدتر کردن حال دوستان مجازی و حقیقی و نه هیچ چیز دیگر.
فقط این نوشته را بگذارید به پای حال بدمان در این چند وقت و کمی درد دل…. همین.
پ.ن 1 : شاید چند وقت دیگر در همین جا نوشتم: اشتباه کردم .سیاست مفرح ذات است و ممد حیات.!!!!!!
پ.ن2 : …..
پس ،
آدم یقین خود به شک بفروخت و عزم خود را به سست رایی بباخت، دلشادی را به هراس مبدل کرد و سر افرازی و بالیدن وی به پشیمانی تغییر یافت.
سپس ،
خدای سبحان ، در توبه بر او گشود و کلام رحمت او را آموخت و به بازگشت به مینوی خویشش نوید داد...
آنگاه ،
انسان به سرای آزمایش فرود آمد...
مولا
رنج علی، جر پیروانش نیست
گروهی که مارک علی بر پشیمانی سرنوشتشان خورده ، و لی از فقر ، از خواب ، تخدیر ، تفرقه ، کوتاه اندیشی و بدبینی ، ضعف و ذلت رنج می برند.
علی بزرگتر از آن است که از رنج هایش ، رنج ببرد
علی شریعتی
و اگر گریه نبود
زندگی چیزی کم داشت...
پ.ن1 : حتما کم داشت...
پ.ن2 : می کشد ما را این بغض لعنتی، می کشد...
پ.ن 3: دخل و تصرفی است در شعر سهراب.گفتم که سرقت حساب نشود
دل و دین و عقل و هوشت همه را به باد دادم.....
نفراول: خوب کاری کردی. دمت گرم.
نفر دوم : تو غلط کردی.مگه ارث باباته که به باد دادی؟!!!
نفر سوم : مَرد یعنی همین...خوشّم اومد.
نفر چهارم :ای بابا.نداشتم چیز دیگه ای!!می دونم کمه،شرمنده ام.
نفر پنجم : زنگ بزنم110؟!!.هرچی به باد دادی رومثل بچه آدم ، برگردون، من اعصاب معصاب ندارما.
نفر ششم: ناقابل بود آقا.در سبد اخلاص.
نفرهفتم : میدونی چند سال بود دلم میخواست منو باد ببره.دستتون درد نکنه آقا. تا آخر عمر مدیونتونم.
نفر هشتم : جواب بابام اینا رو چی بدم.؟؟؟؟حالا کجاست؟ همین نزدیکی هاست؟؟؟ میشه نشونم بدی؟خواهش.
نفر نهم : آه...
نفر دهم : شده ام درد آقا،درد...
نفر یازدهم : سوخت.
نفردوازدهم : رفت به باد.
نفر سیزدهم : مُرد.
جایگاه راستین زندگی ما همان مکانی نیست که روزهایمان را در آن سپری می کنیم ، بلکه جایی است که در آن امید می بندیم بی آنکه بدانیم چه چیز امیدوارمان ساخته است، جایی است که در آن آواز سر می دهیم بی آنکه بدانیم چه چیز به آواز خواندنمان واداشته است...
رفیق اعلی- کریستین بوبن- ترجمه پیروز سیار
اولی :فکر خود کشی آرام بخشی قوی است، با آن چه شب های بدی را که به خوبی می توان گذراند (نیچه)
دومی : اره .فکرش خوبه...اما عملش!!؟؟ نکنی این کار را رو .
اولی : کسی تصمیم خود کشی را نمی گیرد ، خود کشی با بعضی ها هست (صادق هدایت)
دومی .....؟؟؟؟
پ.ن 1 : باید نگران این بنی بشر شد؟؟؟
پ.ن 2 : نوشته بالا شرح 2 کلام از هم صحبتی با دوستی بود
پ ن 3 : خدایا به سلامت دارش ..